دخمل مامان و بابا

همه خونه شده موی آنیتا.ناراحت..........خصوصا توی دست های خودت ......دخترم دیگه کم کم داره کچل میشه .....نگران.عوضش قراره موهای قشنگ تر دربیاره .........لبخند

راستی یه راه حل خوب برای خوابیدنت پیدا کردم .....پستانک ......بله دوباره امتحان کردم وتاالان به جزچند دفعه که اصلا حاضر به خوردنش نشدی ولی اثر کرد ...هم من راحت شدم هم خودت دیگه کلافه نمی شی تا بخوابی عسل خانمی........چشمک



نوشته شده در تاريخ ۱۳۸۸/٤/٢۸ توسط مامان آنیتا | پيام ها ()

سه شنبه بیست و سوم عروسی نفیسه بود...ابلهبرای اینکه اذیت نشی خیلی دیر رفتیم.... ساعت نه رسیدیم .....اولش خیلی خوب بودی برای خودت بازی می کردی ولی یه دفعه شروع به گریه کردی ....نگران ....خلاصه دقیقا سر شام من وعلی روبلند کردی تابرگردونیمت خونه ...ناراحتفقط یک ساعت اونجا بودیم وساعت ده برگشتیم ...ابروهمه از گریه هات هاج وواج مونده بودن و فقط میگفتن خیلی بد گریه میکنه...استرس خلاصه که خدا نکنه گریت بگیره ....گریه همه اطرافیانرو در میاری تا ساکت شی .....گریه.وسط های راه بالاخره خانم رضایت دادند و خوابیدند ولی تا یه مدت بعدازخواب هم هنوز هق هق می کردی .....



نوشته شده در تاريخ ۱۳۸۸/٤/٢٦ توسط مامان آنیتا | پيام ها ()

مبارک مبارک ...تولدت مبارک ......!!!!!!!!!!هورا

عزیز مامان دارم بزرگ شدنت رو حس می کنم ........اینقدر دوستت دارم که واقعا نمی تونم در کلمه تعریفش کنم .......قلب

وارد ماه چهارم شدیم و روزها داره به سرعت سپری میشه .......رفتارها و کارات کاملا معنی دار شده ...یه اتفاق خیلی جالب که این چند روزه افتاد اینه که وقتی عمو پیام و پریسا اومده بودن برای دیدنت  تو غریبی کردی و زدی زیر گریه ...خنده وای اینقدر برای من و علی جالب بود که نگو..... دلم می خواست بخورمت نمک مامان ....ماچ.البته بعد از گذشت چند دقیقه کاملا برات عادی شد و رفتی بغل پریسا .....مژه

عکس در ادامه مطلب




ادامه مطلب
نوشته شده در تاريخ ۱۳۸۸/٤/۱٧ توسط مامان آنیتا | پيام ها ()

 

سلام عزیز مامان ..........

آنیتای مامان در هشتادووچهار روزگی تلاش برای برگشتن رو شروع کرد......هوراااااااااااا البته  الان فقط سرت رو بسیار با قدرت در تشک فرو میبری ولی هنوز بدنت رو نمیتونی متمایل کنی ....چشمک نمیدونی چقدر دیدین این صحنه برای من وعلی شیرین بود......نیشخند  جالب که بدونی تا الان کلا به سمت چپ گرایش داشتی و همش سرت رو به سمت چپ می گردوندی و اگر ما سرت رو صاف می کردیم یا به سمت راست میآوردیم سریع به سمت چپ برمی گردوندیش و اگر در موقعیتی بودی که نمی تونستی به چپ بچرخی سریع شاکی میشدی و گریه می کردی ولی الان با کمال تعجب از سمت راست شروع  به برگشتن کردی ......متفکر

پنج شنبه رفتیم پیش دوست علی ( متخصص کودکانه )برای معاینه ......خداروشکر ازهمه چیز راضی بود تواین یکماه ....که6 روز باقی مانده  روهم در نظر بگیریم... یک کیلو تپل تر شدی .......لبخندماچ



نوشته شده در تاريخ ۱۳۸۸/٤/۱۳ توسط مامان آنیتا | پيام ها ()

سلام عسلی ...

امروز دوتا اتفاق جالب افتاد صبح علی داشت تلفن حرف می زد و تو هم تو بغلش بودی که صدای بلند ملچ ملوچ اومد من از این صدا از اتاق اومدم بیرون تا ببینم صدای چیه ...علی داشت قاه قاه میخندید و برای دوستش که پشت خط بود تعریف می کرد .......آنیتا گله دستش تا مچ تو دهنش بود وحسابی داشت کیف می کرد ....خنده دیگه اینقدر دستت رو برده بودی تو دهنت که خودت یه چند باری هم عق زدی ....قهقهه

بعدازظهر هیچ مشکلی نداشتی همه سرویس ها انجام شده بود ولی همش غر می زدی جدیدا هم که یاد گرفتی جیغ می کشی ....زبانبه علی گفتم ببرتت رو تخت تا شاید اونجا خنک تره بهتر باشه ...ولی آروم نشدی خیلی اتفاقی علی متکا رو برداشت و شروع کرد به باد زدن تو ...اگه بدونی چکار کردی صحنه واقعا دیدنی بود بلند بلند می خندی و کلی کیف می کردی وصداهای عجیب و غریب درمی آوردی .....مژهخانم گرمایی شدید تشریف دارن ...خوبه دیگه از این به بعد بادزدن هم به فرمایشاتتون  اضافه شد ...



نوشته شده در تاريخ ۱۳۸۸/٤/٩ توسط مامان آنیتا | پيام ها ()

سلام عزیزم ...

این چند روزه هوشیار تر شدی ..........چشمکدیگه کاملا من و بابا روتشخیص میدی وخنده های معنی داری میکنی وبه تلویزیون هم خیلی علاقه مندی....کلی ذوق می کنی ودست وپا می زنی رفتم برات چند تاکتاب خریدم وچندتا سی دی هم هست که ازاین به بعد میخوام برات بگذارم ...جای واکسنت هم داره کم کم محو میشه خیلی اذیت شدی الهی مامانی ...الان 18 روز می گذره ناراحت

آخر هفته رفته بودیم شمال خیلی گرم بودولی خوش گذشت....لبخند



نوشته شده در تاريخ ۱۳۸۸/٤/٦ توسط مامان آنیتا | پيام ها ()
درباره وبلاگ
موضوعات
 
مطالب اخير
آرشيو مطالب
نويسندگان
پيوند ها
صفحات جانبي

Blog Skin